
گویند زاهدی که دعایش برآورده میشد در کنار جوی آبی نشسته بود. بچه موشی از منقار پرندهیی شکاری رها شد و در کنار او بر زمین افتاد. زاهد از روی مهربانی او را از زمین برگرفت و در برگ درخت پیچید و به خانه بُرد. برای جلوگیری از وحشت یا انزجار اهالی خانه از حضور بچه موش و واکنش ناخوشایند آنها و آزار رسیدن به حیوان لختی در فکر فرو رفت و سپس با خواندن دعایی از خداوند بزرگ استدعا کرد که او را به انسان تبدیل کند. خداوند آرزوی او را برآورد و آن بچه موش به دختربچهیی تبدیل شد زیباروی و خوشاندام، با رخ...
ادامه مطلب
گویند زاهدی که دعایش برآورده میشد در کنار جوی آبی نشسته بود. بچه موشی از منقار پرندهیی شکاری رها شد و در کنار او بر زمین افتاد. زاهد از روی مهربانی او را از زمین برگرفت و در برگ درخت پیچید و به خانه بُرد. برای جلوگیری از وحشت یا انزجار اهالی خانه از حضور بچه موش و واکنش ناخوشایند آنها و آزار رسیدن به حیوان لختی در فکر فرو رفت و سپس با خواندن دعایی از خداوند بزرگ استدعا کرد که او را به انسان تبدیل کند. خداوند آرزوی او را برآورد و آن بچه موش به دختربچهیی تبدیل شد زیباروی و خوشاندام، با رخساری که چون آفتاب هر تیرگی حتی به تیرگی قعر چاه را روشن میکرد و زلفش فروزانتر ازخرمن ماه بود. سپس او را به نزد یکی از مریدانش برد و دستور داد که او را مانند فرزندی عزیز تربیت کند. آن مرد به احترام فرمان پیر...
ادامه مطلب